سيد ظهير الدين مرعشى
113
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
كه مسلّم شد ، هواى آن كرد كه از شاه بگريزد و فتنه انگيزد و نزد سلطان رود . ملازمان او شاه را به خفيه معلوم كردند . چون در آن دو روز او اجازت خواست كه به گلپايگان برود ، شاه را از سخنانى كه به او گفته بودند محقّق شد ، تا شبى كه فخر الدوله بقصر دونكا بود و شراب مىخوردند . به او شراب زياد دادند و مست و لا يعقل شد ، و بيفتاد . فرمود كه او را به خانهء او بريد . و خانهء او آن طرف رودخانهء به اول بود . و شاه چند نفر از معتمدان خود را در ميانهء پل به اول نشانده بود كه چون او را تا آنجا رسانيده دست زده او را در آب اندازند . چون او را بر اسب نشانده و اطراف او را نگاه داشته تا ميانهء پل براند . آن جماعت فخر الدوله را به غوّاصى رودخانه فرستادند ! صيّادان صبح ، آن صيد را برداشتند و دفن نمودند ! شاه بفرمود تا عزا داشتند و گفتند از مستى در آب افتاد و بمرد . چون خبر وفات فخر الدوله به كيكاوس گلپايگان رسيد . او فرزند فخر الدوله ، سراج الدين زردستان را از آن با خبر گردانيد . او را پدر مرده بود ! و مبارز الدين ارجاسف را زن پدر مردود گشته بود . كيكاوس و زردستان باهم اتفاق كردند و به خوارزم به خدمت سلطان رفتند و سلطان كيكاوس را به شحنگى گرگان فرستاد ، و زردستان را چناشك بخشيد . چون اين خبر به شاه اردشير رسيد ، نزد سلطان به شكوهء آن رسولى بفرستاد . سلطان فرمود در خانهء اميد ما باز است . هركه بدينجا آيد نااميد نخواهد بود . نوكر خود را به عنايت مىبايد نگاهداشت . چون اين جواب معلوم كرد . شاه گفت : مگر سلطان را به ملك من طمعى شده است ! ؟ و امير سابق الدوله رستم كه از قبل شاه به گشواره بود سلطان جهت او انگشترى فرستاد . و پيغام داد كه اگر به خدمت ما مشرّف گردى ، گرگان و دهستان را به تو مىدهيم . امير رستم اين سخن را به حضرت سلطان رسانيد . شاه از سلطان نااميد گشت ، و نزد اصفهبد نصرة الدين كبود جامه نوشت كه به هر نوعى كه مىتوانى زردستان را گرفته نزد ما بفرست . نصرة الدين مهمانى بنياد كرد . و زردستان را طلب نمود